تبليغاتX
دُنـــــــــــــیای زیبــــــــــآی مــا

E-MAIL.ARCHIVE .HOME.PROFILE

 

 

ســـــــــــلام پرستوی قشنگ من !
دل من برات خیلی برات تنگ شده ، خیلی دوست دارم پرستو خیلی ...
کاش می شد حداقل تو یه شهر بودیم و همو می دیدیم ، اینجوری شاید یه کم آروم تر بودم .

هر جا باشم تو پیشمی ، چون همیشه به یادتم .
چند وقتیه نشده پیش هم باشیم اما مهم اینه به یاد هم هستیم ، می دونم که توام به یادمی !

کاش بودی برام یه کم حرف می زدی عزیزم ، دوست دارم  .

بوس بوسی ...

پرستو محرم نزدیکه ، توام دلت مثل پرنده ها پاک !
منو اون گوشه ی دلت فراموش نکن عسیسم .

 

 

+ * سه شنبه یکم آذر 1390 * 20:36 * ParasTo0 |

سلام فرشته ی من خوبی ،

عیدت مبارک مینای من ، می دونی بعضی روزها خیلی قشنگ و خاطره ساز میشن برا آدم ، امروز دوشنبه ، 16 ابان ، خُب با خبری که بهم دادی خوشحالم کردی ، خیلی مینا ، آرزوم برات ، خوشبختی ؛ آرامش ِ نفس آجی ،

می دونی آرزوم بود پیشت باشم ، امّا نمیشه ، امّا بدون همیشه و هر لحظه به فکرتم ، فرشته ِ من مبارک باشه ..

خیلی دوستت دارم مینا ...

+ * دوشنبه شانزدهم آبان 1390 * 20:6 * ParasTo0 |

سلام نفس ِ پرستو ، خوبی زندگیم فدا دلت بشم

آخ مینا بعضی موقع ها دلت میگیره ، انقدر که هیچی ارومت نمیکنه ، امروزم یکی از اون روزاست ، دلم میخواست پیشم باشی ، پیشت باشم ، نفس ِ پرستو نبینم غصه داشته باشه اون دل ِ پاکو و مهربونت ، تو هم پرنده ی منی هیچ کس نمیتونه اسیرت کنه ، نمیتونه ، 

امّا خدا خیلی دوسمون داره ، که تو رو بهم داده ، حالا کم که بیارم ، دلم یه رفیق بخواد ../ دوست بخواد ../ دلم زندگی که بخواد .. میشه بهت فکر کنم ُ وشکر کنم که دارمت ..خمیشخه ی خمیشخه میسپارمت به خدا که مراقبت باشه ، تو زندگیمی مینا ..

تو مینای منی ، مینا .. مینا .. مینا .. کاش میشد پیشت بودم .. کاش .. کاش .. کاش ..

 تو هم میدونی ؟

هرجای این دنیا باشم .. هر وقت و هر جا مینا ..خمیشخه ی ِ خمیشخه دوست دارم ..

+ * دوشنبه دوم آبان 1390 * 13:23 * ParasTo0

 

 

ســـــــــــــــــ لام پرنده کوچکولوی من !

خوبی ناز من ؟

 

یه وقتـــ ا دل آدمـــ ا می گیره ، امشب از اون شباست .

اوهوم ، دلم گرفته ، اما طبق عجیب غریب بودم این خصلت فروردینیا ، نمی دونم چرا گرفته !

پرستــــ و !

دلــــ م می خواد آزاد باشـــــ م ، من و اسیر کنن دلم طاقت نمیاره ، شاید هیچی نگم اما از درون می شکنم ...

دوست ندارم اسیر بشم ، منم مثل تــــ و یه پرندم ، اما بالامون چیده شده و رو زمینیم .

چقدر خوبه که تو هستی پرستــــ و !

ایشالله چشم بد ازت دور باشه همیشه ، و خدا همیشه نگهدار و مراقبت باشه .

اگه می شد کنار هم بودیم چی می شد ...

یه چیز و می دونی ؟

 " فرق نداره کجا باشم !
با کی باشم ، چکار می کنم ، یا گرفتار ، یا هر چیز دیگه ؛
اما همیشه و خمیشخه دوست دارم عاشقـــــــــــــ انه "

 

+ * یکشنبه سوم مهر 1390 * 19:45 * M!na |

 

 

دوست دارم .

 

 

+ * سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 * 23:8 * M!na |

سلام

مینا ..دلم برات تنگ شده ، دلم برا این که تو حرف بزنی من گوش بدم تنگ شده ، نه اصلا من حرف بزنم تو گوش بدی ..دلم تنگ شده که با هم یه عالمه آهنگو بخونیم و بنویسیم تو آشیانه ..دلم تنگ برا خنده های قشنگت ، برای حرف های قشنگت که این روزها واقعا کم آوردم تو رو ..

نمی دونم این روزا ، حوصله هیچی رو ندارم ، دلم می خواد نباشم ، خسته ام مینا ..خیلی خسته ام ، دلم برا یه عالمه خندیدن از ته دل ، برا فکر نکردن به این همه درد بی رنگ تنگ شده ..

هر کاری می کنم سرگرم کنم خودمو که یادم بره ، نمیشه ، وقتی می خوایی به چیزی فکر نکنی انگاری بدتر همش بهش فکر می کنی ..دل خوشیم توئی مینا ، دلم تنگ که میشه میرم همه ی حرفامونو می خونم ، مینا ..مینا ..مینا ..کاش پیشم بودی ...

خیلی خیلی خیلی دوست دارم ، خیلی ..

+ * سه شنبه هشتم شهریور 1390 * 21:11 * ParasTo0 |

ســـــــــــــ لام نفس مینایی ... !

می بینی دنیـــــــ ا رو من میــ ام تو نیستی ، تو میای من نیستم . اما مهم دلامونه که پیش همه .

پرستو انقدر این تفاهم احساسیمونو دوس دارم ، همین که تو حوصله نداشتی و می گم ، چون منم دقیقا همینطور بودم و هنوزم همینطورم .

انگار می خوام کوه بکنم تا یه اس بنویسم و سند کنم ، از تنبلی نیست ، روح که خسته بشه از همه چی آدم اینجوری می شه .

خیلی خدا رو شاکرم که یکی شبیه خودم پیدا شده ، حداقل اینجوری همو درک می کنیم و از هم ناراحت
نمی شیم .

دلم همیشه کنارته و به یادت اما دستام خیلی وقتا جون کاریو ندارن ، می دونم می فهمی چی می گم !

قربونت برم عیبی نداره ، می دونم حوصله ترم تابستونی و نداری اما در عوض جلو میفتی ، اونم که ۶ واحد بیشتر نیست و زودیم تموم میشه ...

پرستو ، اصلا حالم خوب نیس ، حتی جون توضیح دادنشم ندارم اما فقط می دونم خوب نیست ...

قلبم از بس فشرده شده بی جون می زنه ، دوس دارم فقط یه گوشه بشینم اونم تنهـــــــــــایی .

کسی باهام حرف نزنه ، کسی غر نزنه ، همه چی آروم باشه ، تا یه مدت طولانی ...

منم مثل تو خستم .

نگران پیانو نباش ، بالاخره ادامه می دی یه روز . منم یه مدت دف می زدم ، اما خودمم نمی دونم چی شد که ولش کردم ، دوس داشتم ادمه بدم اما منم مثل الان تو نمی تونم ؛ اما بالاخره یه روز می شه ...

غصه نخوریا فدات شم .

واسم دعا کن !

منم واست دعا می کنم حتما .

پرستو از بودنت خیلی خوشحالم و واقعا دوست دارم عزیزم ...

بوس بوسی .

+ * یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 * 13:16 * M!na

دوباره سلام ..

می خواستم برات دیروزو بگم ، راستش به هیچ کس نگفتم اما تو مینای منی ، ..

می دونی مینا گاهی بدم میاد حسابی از بعضی ها ، دیروز دلم نمی خوام بگم شکست ، اما خب نمی دونم چی بگم ، یه جوری بغض تو گلوم بود ..

می دونی دیروز رفتم آموزشگاه موسیقی ، می خواستم برا کلاس ِ پیانو اسم بنویسم ، خب گفتم حالا که پیانومو دیگه ندارم این طوری حداقل می تونم بازم پیانو بزنم ..حالا برا خودم نباشه اشکال نداره ..

رفتم گفتم برا ثبت نام کلاس پیانو اومدم ؛

اونم نه گذاشت نه برداشت ، گفت :ساز داری ؟

گفتم :نه

گفت پس؟

گفتم خب حتما نیاز ِ که ساز داشته باشم ؟

گفت ؟آره ؛ پس چه جوری می خوایی تمرین کنی

اومدم بگم بلدم گفتم الان میگه پس برا چی می خوایی بیایی کلاس ، !

موندم چی بگم ..

بعدش مینا باورت میشه 40 دقیقه حرف زد که مثلا نظر ِ منو عوض کنه ..

که مثلا گیتارم خوبه ..و .. و ...و ..

ولی من اصلا هیچ کدوم از حرفاشو نمیخواستم گوش بدم ..

برگشته به من میگه شما داری احساسی تصمیم میگیری که پیانو رو انتخاب کردی ..اصلا خوشم نیومد از حرفاش ، 

منم بهش گفتم شما ذهنیت منو نمی دونید و این خب زیاد درست نیست ، که بخوایید قضاوت کنید که من بر چه اساسی پیانو رو انتخاب کردم ، ..

بعدشم دیگه حوصله نداشتم به حرفاش گوش کنم ..پا شدم اومدم بیرون ، 

مینا بدم اومد از این دنیا ؛ همیشه همینه نه فقط حالا ، ..

بیخیال اصلا ، من که عادت دارم به اینکه حسابی تو ذوقم بخوره ، حالا باز من موندمو خاطراتم ..

اما اشکال نداره بیخیال رفیق ..بی خیال ..

نمی دونم بعد از این چند سال هنوز بلدم یا نه ؟نمی دونم شاید یادم رفته ؟

مامانم بهم گفت رفتی برا کلاس پیانو ؟

گفتم نه دیگه نمی خوام برم

مینا همین طور وایساده بود نگام تعجب کرده بود گفت تو نمی خوایی من که باورم نمیشه پس این همه ذوق داشتی چی شد ؟

می خواستم بگم من عادت کردم به این که همش تو ذوقم بخوره اما هیچی نگفتم ..گفتم دیگه نمی خوام ...

مینایی اصلا حوصله ی درس و ندارم .اما فکر کنم باید برم برا ترم تابستونی ..

اوففففففف واقعا حوصلشو ندارم ..هنوز نمره های ترم نیومده اون وقت دوباره ..نه ..نمی دونم شاید اصلا نرم ...

دلم برات تنگ ِ ....خیلی اصلا بی نهایت ..

دوست دارم مینایی ..

دوست دارم ...




+ * دوشنبه بیستم تیر 1390 * 12:8 * ParasTo0 |

سلام مینایی من ..

وایییییییییی اگه بدونی این مدت دلم برات چقدر تنگ شده ، همش یه چیزی کم بود ،

آره کاش می شد ، می شد پیانو مو داشتم ، حسابی دلم برا لمس پیانو تنگه ..اما

من دیگه حسابی بلد شدم ، که تمام کارایی که براشون ذوق دارم ؛ حسابی تو ذوقم بخوره ..

ولی کی می دونه شاید یه روزی من و تو با هم ، حسابی این کلاویه های سفید و سیاه و لمس کردیم ، 

مینا این مدت زیادی خسته شدم ، باورت میشه واقعا دیگه داشتم کم میاوردم ،

اما خوشحالم که الان اینجام پیش تو ، اخه تو نفس ِ آجی پرستویی ،

راست ِ راستش من این مدت اصلا حوصله نداشتم ، اما همیشه ی همیشه به یادت بودم ، تو خود منی ، مگه میشه حتی یه لحظه هم بهت فکر نکنم ...

خیلی خیلی خیلی دوست دارم ...خیلی مینا ...


+ * دوشنبه بیستم تیر 1390 * 11:49 * ParasTo0 |

 

ســـــــــــــــــــلام نفس مینایی

دلم برات مـــــــــــــحو شده دیگه ...

دوس داشتم بودی واسم پیـــــــــــــانو می زدی ، به منم که عاشق پیانوام یــــــــــــاد می دادی

اما خوب نیستی و نمیشه که یادم بدی ، ولی شاید یه روزی بشه ...!

چند وقتیه خیلی آروم شدم ، حوصله هیچیو ندارم پرستو ، اما به یادت هستم

دوست دارم دختر با بادبادک آبـــــــــــ ی 05600000

 

+ * جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 * 22:28 * M!na |

مي دونم مينا ،

زندگي گاهي تو اين دنيا اصلا زيادي بد ميشه ، نفسم انگار همه شدن سنگ براي شكستن ما ؟؟!!

اما خيالي نيست ، من ديگه تنها نيستم ، من ديگه تو رو دارم ،و اينو بدون كه تا هميشه منو داري ..

مينا كاش پيشت بودم ، محكم بغلت مي كردم ، تو چشاي قشنگت نگاه مي كردم ، اون وقت اصلا گريه مي كردم ، تا آروم شم ، كاش بودم تا شونه هام بشه پناهگاه گريه هات ، تا ارومت كنم ، ..

امروز براي منم زيادي خوب بود ، كه با تو بودم ،
باشه ، باشه مينايي قول ميدم كه يه عالمه خوب باشم ،
سخته برام كه نباشم پيشت ، دق ميكنم ، اما گاهي جبر ميشه ..و من بلد نيستم با جبر بجنگم ، كه همش برنده ميشه اون ..
ولي مينا زودي ميام ، زود ِ زود ..
تو هم قول بده كه هر وقت ..هر وقت مينا دلت خواست ، با يكي حرف بزني ، دلت گرفت ، هر وقت ..بهم بگي ..حالا نت نيستم اما هستم كه ..هيچ وقت تنهات نميزارم ...

ووووييييييييي مرسي واسه آفنبات .(دوخخخخخخ )

مواظب خودت باشي ..باشه ..
دوستت دارم خيلي دوستت دارم ...

+ * چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 * 17:44 * ParasTo0 |

 

پرستــــو می دونی چیـــه ؟!

دلــــم یه فاز غم می خواد ، واسه یه مدت ...

من نمی دونم چرا انقدر زندگی واسه من تو این دنیا سخته ؟

چرا همه با حرفاشون عذابم می دن آخه ؟

آره ، دلـــــــــــــــم گرفته و خستم از آدما ، دلم یه شونه می خواد زار بزنم ، به خدا دلــــــــــم گریه

می خواد ، اما بازم نمی تونم گریه کنم ...

اما یه چیز خوشحالم کرد واقعنی ، اینکه اومدی و با هم بودیم امروزو ، اینکه خوشحالم که هستی .

ازت می خوام این ترم رو با بهترین نمره ها تموم کنی و به همه ثابت کنی که پرستوی من اگه بخواد

می تونه هر کاری بکنه ، منتظرت می مونم همیشه ی همیشه ...

سخته واسم که نباشی ، ولی حق نداری جوری باشی که این موضوع رو درس خوندنت تاثیر بذاره .

قول می دی ؟

دوست دارم یه دنیــــــــــــــــــــــــــا ali-mahsa

تو تنهـــــــــــــــا کسی هستی که کاملا درکم می کنی ، فکر کنم منم خیلی درکت می کنم ، چون

عین همیم ، اما من خوشبخت ترم .

چون یه پرستـــــــــــــو ی مهربون دارم که به هر جا که مهاجرت کنه بازم بهـــــــــــــار نشده میاد و

در خونه ی دلم و می زنه و با هم خواهیم بود .

بفلماهین افنبات

+ * چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 * 17:27 * M!na |

سلام مينا ..

من مي خوام داد بزنم كه من زيادي دلم برات تنگ شده ..كه بي تو اين روزا به من سخت مي گذره ..انگاري نفس نمي تونم بكشم ..
و همش به آه بلند بلند نفس مي كشم ..

مي خواستم زودتر از اينا بنويسم ، نشد .اما ...پرستو زياد خوب نبود اين روزها ..كه الان بهترم ، حالا از اون سردي خبري نيست ، كه حسابي يخ مي كرد تمام ِ بدنم و سردم ميشد ..و بعدتر دلم پتويم را مي خواست كه حسابي گرمم شود ..حالا اما خبري نيست از آن لرزيدن ها ، كه من حسابي گرمم شده ..
انقدر كه انگاري دارم ميسوزم / ..اما آخر ِ‌آخرش اين است كه خوبم ..خوبم مينايي من ..

من دلم گريه مي خواد، نگو نه ..كه دلم حسابي برايت تنگ است ، كه راست مي گويي گاهي گريه خوب است ، كه از اين بغض ِ‌سنگين خلاصت كند ...

اين روزها زيادي خسته ام ،‌ چرايش را نمي دانم ، فقط اين كه زيادي خسته ام ، دلم مي خواهد بمانم در اتاقم ، همه ي روز را بخوابم ، ..

مي داني ، همه اش خودم را الكي گول مي زنم ، يك جورايي خودمم را سرگرم مي كنم ، كه به بعدتر فكر نكنم ، بعدتر اينكه من اصلا نمي خواهم بروم ، مي خواهم با تو باشم ، دلم كه مي گيرد ، بيايم پيش تو ، و هي آرام شوم ..

دلم نمي خواهد بروم تنها بي باران ..نه ..نه ..نه ..دلم مينا مي خواهد ..
مي بيني ، كم مي آورم همه چيز را ، مثل حرف زدن ؛ بودن ، ماندن ، نفس كشيدن حتي ..

چقدر حرف داشتم ، همه اش دارند فرار مي كنند از من ،

مينا مي خواهم بداني كه من با تو ام ، هميشه ي هميشه ..حالا اينجا نباشم ..كه فرقي ندارد ..

بزار الكي بگويم ..دلم خوش باشد كه اينجا نباشم / غصه نمي خورم ..

اما من با تو هستم ، هميشه ، و بدان لحظه لحظه دارم زندگي مي كنم با تو بودن را ، در دنياي قشنگي كه با تو ساختم ، دنيايي كه فقط مال ِ من وتوست نه هيچ كس ..

مينا هرچه گشتم پيدا نكردم ، هيچ جا نبود ، حتي در آرشيو عكس هايم ، چيزي را پيدا نكردم ، كه حس ِ من باشد ..

كه دخترك خوب باشد فقط دلش تنگ باشد ، نبود ،

دوست دارم ، خيلي دوست دارم




ادامه مطلب
+ * سه شنبه دهم خرداد 1390 * 23:20 * ParasTo0 |

 

قربونت برم که انقدر دلت قشنگه.

فدای احساساتت بشم من !

پرستـــــــــــــوی من تو ناراحتم نکردی به خدا ، می دونی چند وقت این اشکا مونده بودم پشت چشام ...

طفلکی ها می خواستن بریزن اما نمیزاشتم . خیلی منتظر موندن خیلـــــــــــــــی .

خوب شد که گریه کردم ، یه کم سبک شدم .

دفترت چی شده ؟

ناراحت نباشی ها ، با هم یه دنیایی می سازیم که رو زمین تــَک باشه ، یه بهشت رو زمین ...

من و تو میشیم دربونش ، و همه ی آدمـــــــــــــا رو به محبت و عشق دعوت می کنیم ، عیبی نداره اگر میشکننمون ، عیبی نداره اگه ناراحتمون می کنن ، به جاش ما بهشون با مهربونی و محبت یاد می دیم که عاشق باشن ، که دوس داشته باشن .!

میشیم اون فرشته مهربونه ی تو داستان که از خود گذشتگیاش باعث خنده ی اینو اون میشه .

بودنت و دوس دارم .

من پرستومو می پرستم چون خدای قشنگی ، یه پرستوی قشنگ آفرید که کنار من باشه ...

می دونی این دور بودنمون چقدر مهــــــــــــرمونو بهم بیشتر می کنه ؟!

خوشحالم که دارمت

مرسی که هستی ...

دوست دارم

 

 

+ * چهارشنبه چهارم خرداد 1390 * 13:37 * M!na |

گفتم مينا انگاري صفر شدم !!

اول از همه ببخش پرستو رو كه همش دل ِ كوچيكتو ناراحت ميكنه با دل تنگي هاش ..
ببخش كه چشماي قشنگتو خيس كردم ..
كاش بودم تا آرومت كنم ..
مينا دوست دارم ..گريه نكن ديگه ..باشه ...
مي دوني مينا ، خيلي وقت پيش ، وقتي كم آوردم حسابي ، شروع كردم نوشتن ،تمام احساستم رو ..همشو مينا ..
دل تنگي هامو ، شكستن ها مو ..گريه هامو ،كه حتي گاهي برگه هاي خشك شده ، منو ياد اشكام مينداخت ،
اونا همه ي عمر زندگي كردن ِ من بودن /كه ثبت شده بودن ..
تا ، اون روز ..
نوشته بودم از روزي كه با تو آشنا شده بودم ، ميدوني چي نوشته بودم ..؟
نوشته بودم من امروز حسابي دلم يكي رو خواست كه بهش بگم چقدر دوسش دارم ، يه جور خاصي كه انگار كسي رو دوست نداشتم ، اما نگفتم ، بهش ، اسمش مينا بود ..
خيلي خاص بود ..
و .. و ... و ..
مينا من تمام ِ روياهامو نوشته بودم ،
تمام ِ با هم بودن هامو نو..

همشونو مينا ..
نه يك سال ، نه دو سال اون ها مال ِ بيشتر از اا سال بود ، كه مرورشون ميكردم تو تنهايي ،
بعدتر ميخنديدم ، گريه مي شدم ، آه ميشدم ..اصلا ..
اما همشون جلوي چشام نابود شدن و من فقط نگاه كردم ،
مينا خيلي درد داشت ..خيلي ..خيلي ..
حرف كم آوردم ، اشك كم آوردم ، من اصلا حسابي كم آوردم ..حسابي  ..
اصلا كاش ..نه همش كاش ..كاش ..كاش ..چه فايده اي داره اين كاش ..
اونا ديگه نيستن ...
تقصير كسي نيست ، هيچ كس ..
اونا كه نميدونستن چيه ، فرقي براشون نميكرد ..
و من ماندم يك دنيا درد ..
يك دنيا بيخيال كه به زور به خورد خودم ميدم ..كه بيخيال درد نداره ، گريه نداره ..اما داره ..
بيخيال ، از همه بدترش اين بود كه با اين حرفا چشاي مينامو باروني كردم ،
ببخش مينا ..ببخش منو ..كه ناراحتت كردم ..ببخش ..
مي دوني اون وسط يه چيزي كه دل ِ دنيا و حسابي سوزوندم چي بود ..بهش گفتم ، فكر كن كه من باختم ، اما من مينامو دارم اصلا از اول ِ اول دنيامو ميسازم باهاش ..
آره من تو رو دارم ،مينا دوست دارم ، ديگه گريه نكن باشه منم ديگه گريه نميكنم ،
من هميشه باهاتم ، هميشه ،

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com
+ * سه شنبه سوم خرداد 1390 * 20:40 * ParasTo0 |

سلام ..
سلام ميناي من ..
آخ اگه بدوني چقدر دلم برات تنگ شده ، خيلي مينا ..خيلي ، بودنت از بودن خودم مهم تره ..
مي دوني من مي گم بدم تو انقدر خوبي ميگي نه ...نمي خواستم ناراحتت كنم ..آخه من كه طاقت اشكاي تو رو ندارم ...

مينا به آسمون گفتم ببار لج كرد.!!
گفتم نمي باري ،‌ بعدترش ناز كرد ..!!
گفتم باشه ، خودم ميبارم ..

دردم ميگيره كه ناراحت ببينمت ، تو انگار مني ، كه اصلا قشنگ تر از منم هستي ..
آخ كه چقدر دوست داشتم دستاتو بگيرم ، برام حرف بزني ..
بگم بهت كه آره مينا منم ياد نگرفتم ، ياد نگرفتم فراموش كنم ، ياد نگرفتم دردامو ياد بره ..
من هيچي بلد نيستم مينا ..هيچي ..
ميناي من ، ديگه هيچ وقت حرافتو نريز تو خودت بگو به من بگو ..همه ي اون چيزايي رو كه آزارت ميده بريز بيرون ..فداي اون دل ِ كوچيكت برم ، ..

ما زيادي مثل ِ هم ديگه ايم ..
گاهي حسابي با خودم فكر ميشم كه شايد اصلا اشتباهي اومدم اين دنيا ..زيادي ام ..زيادي ..
اما حالا مي دونم اومدم كه مينا رو پيدا كنم ..
مينا تو هيچ وقت اضافي نيستي ..هيچ وقت يادت نره اينو ...هيچ وقت ..
ما تنها نيستم ..
فداي اون اشكات بشم ، اين چند روزه ، انقدر هواي باران داشتم و به جاي باران من باريدم فقط ..
ديگه گريه نكن پرستو فدات بشه ، گريه نكن ..
من خودخواهم كه اين همه تو رو فقط براي خودم مي خوام ..كه چشاي قشنگتو باروني كردم ..
مي فهممت مينا / و تو تنها كسي هستي كه منو درك ميكني ..
آدما گاهي خيلي بد ميشن ..خيلي ..
اما منو داري مثل من كه تو رو دارم ...
فداي اون دلت بشم ، تو خيلي پاكي ، حساسي ، و انگار سهم ما فقط شكستنه ..
مينا ؛ ما ديگه هم رو داريم ، تا هميشه ،
كه اصلا راست ميگي ديوونه گي هامون مثله همه ..
كه بعضي موقع ها به خودم مي گم اصلا ارزش اين همه درد و گريه رو داره ..
نه نداره مينا ..اين آدمابا حرفاشون ارزششو ندارن ..كه فقط بلدن سخت باشن ..
ميناي من نمي خوام نمي خوام بزارم بشكني ، مينا من هميشه باهاتم ، هميشه ..

آخ كه چقدر دوست داشتم الان بودم و بغلت مي كردم تا آروم شي ..اشكاتو پاك كن ..گريه نكن ..ميميرم گريه كني ...

مينا ...
ببخشيد كه ناراحتت كردم ..
گريه نكن باشه ..ما همو داريم تا هميشه ...

نفس ِ آجي روز تو هم مبارك .ايشالله كه حضرت زهرا هرچي ميخوايي بهت بده ، به مامانتم تبريك بگو ..
ديگه گريه نكني مينا ...



+ * سه شنبه سوم خرداد 1390 * 20:1 * ParasTo0 |

 

ســــــــــــــــلام پرستوی عزیزم

دلم واست یه دنیـــــــــــــــــا تنگ شده !

امروز می خوام واست بنویسم ، اما جنس نوشته هام فرق می کنه . یه کم آه داره ، یه کم درد داره ، و اشک ...

وبلاگت و خوندم کلی از اشک هایی که پشت چشمام قایمشون کردم سرازیر شدن ، چقدر دلم گریه می خواس .

آره ... !

امروز رو صورت بارون می آمد که شور بود ، به تلخی گذشته و شیرینی و لذت بودنت  . منم خیلی چیزا رو یاد نگرفتم ...

یاد نگرفتم که فراموش کنم .

یاد نگرفتم که فریاد بزنم .

یاد نگرفتم که وقتی گذشته تموم می شه واقعا تموم بشه و من توشون گیــــــــــر نکنم ، که روز و شبم یاد و خاطره ی گذشته باشه ...

یاد نگرفتم که دل بکنم .

یاد نگرفتم که دردام یادم بره ، اما اینو خوب بلدم که کینه نسازم از تلخیای زندگیم ...

چند سال پیش یکی از دفترایی که نوشته های خودم بود و واسه نوجوونیام بود سوزوندم ، انگـــــــــــــار مینا هم سوخت با اون دفتر و خیلی چیزا از دست رفت . مثل قلم نوشتنم ...

دلم یه تنهایی بــِکر می خواد ، یه تنهایی دو نفره .

من و تو .

دلم می خواد یه دنیا غم بریزم بیرون ، دلم می خواد انقدر تو بغل هم بباریم که آسمونم به گریه بیفته .

خیلی سختمه پرستو ، دل من کوچیکه دست خودم نیست ، یه سری حرفا کبابم می کنه .

خیلی سختمه از هم خونم چیزی بشنوم که تو دلم به خودم بگم ، دیدی بازم گند زدی ؟

به خودم می گم تو اصلا اضافیی ، اضــــــــــــــــــــــــــافی ...

نمی خوام ناراحتت کنم ، اشکام امون نمی دن .

بارون نمیاد ، تگرگ احساسات از دست رفتمه ...

آدمــــــــــــــــا با من کاری کردن که هیچ کدومشونو نمی خوام ، اونـــــــــــــــــــــــا نمی فهمن منو ، درک
نمی کنن ، به خودم می گم دیوونه واسه چی گریه می کنی ؟؟
امــــــــــــا بازم ...

گـــــــــــــاهی فکر می کنم این احساس چقدر غریبه ، این همه احساس قشنگ تو یکی جم می شه ؟
حالا یکی و دارم که عین منه ، دیوونگیاش عین منه .

پرستو !
محــــــــــــــاله تنهات بزارم ، احساسم نسبت به بودنت هیج جوره بیان نمیشه ...
وقتی بهت فکر می کنم ، انگار به خودم فکر می کنم .

خیلی دوست دارم .
خیلــــــــــــــــــــــــــــــی

خوشبحالت که احساساتت کامل و دست نخوردس ...

پرستو من انقدر شکستم ، انقدر شکستم که فقط خدا می مونه ، دلــــــــــــَــم اون احساسات پاک گذشتمو
می خواد ...

با من بمون .

باهات می مونم ...

روزت مبارک باشه نفسم ...
عیدتم مبارک

ایشالله از حضرت زهـــــــــــــــرا (س) عیدی بگیری عزیز دلـــــــــــَـــم

اشکام اومدن هنوزم میان ولی دارن آرومم می کنن .

+ * سه شنبه سوم خرداد 1390 * 13:5 * M!na |

سلام ميناي من

قبل تر نوشت :

-فدات بشم دير كه نيست ،‌

-ووووييييييي كه من بي تو و آرامشت ، حرف هاي قشنگت مي ميرم ...

مي دوني ما انگار اشناييم با هم ، نه از اون آشنايي هاي عادي ..كه زيادي خاص ِ اين اشنايي ..كه من هميشه اين دنيا را مي ديدم ، در رويا و حالا من اين دنياي قشنگ رو با تو دارم مينا ...

كه باور كن ..خودم رو هيچ وقت اين همه خوب نديده بودم مثل وقت هايي كه با تو ام ...و با هم ميخنديدم بلند بلند ...كه دل ِ قشنگت كه ميگيره دلم ديوونه ميشه ..و اون وقت دلم ميخواد بارون بشم برات كه آروم بشي ...

مينايي من فقط يه دختر ترسو و لجبازم ..كه انگاري ترسيدن رو خيلي بلد شدم ..
لجبازي كردن رو زيادي بلدم ..
مينا چقدر اين بودنت به بودن من شبيه ، كه هميشه ديدمو ديده نشدم ،
كه گاهي اصلا بد شكستم ...خيلي بد ..
واي فداي صبر كردنت برم ، صبوري كردنت ، احساساي قشنگت..
كاش بودم ، كاش بودم روزهاي سخت در كنارت بودم كه نزارم غصه بخوري كه خب من حتي اينم بلد نيستم ،
كه اصلا پيشت بودم تا از غصه هات كمي كم كنم ..شايد ..
كه اما حالا هستم ..و نمي خوام حتي يه لحظه غم داشته باشه ..دل ِ مهربونت ...
مي دوني چقدر افتخار مي كنم به تو مينا كه الان مي دوني كي ..مي دوني چي مي خوايي..
و من مي خوام بلد شوم تمام ِ بودنت را ..مينا ..
آره مينا گاهي بدم مياد از خودم كه اين همه ساده ام ، و همه ي آدم ها همش فرق دارند ، ...
خيلي با من و دنياي من فرق دارن ..خيلي ..
ولي تو فرق داري تو انگار مني ..تو ميناي مني ..كه تو خيلي پاكي ..
فداي حرفات بشم ، اگه بدوني كه چقدر برام عزيزن ، مينا منم خودم سنگ نشدم اما دلم سنگي شده ...

مينايي من بي احترامي نكردي كه اون حقش بود ، فراتر از حدش داشت ميرفت ،
اصلا حقش بود ..كه من اصلا قبل تر بايد جوابشو ميدام ، خوبش كردي ، اوهوم ..

آره مينا راست ميگي ، مي دوني تو همين سايت ، اولش فكر ميكني ، كه اينا فرق دارن با بقيه ، ولي فقط كمي بعد مي فهمي كه نه اونا اصلا بدترن انگاري ..
ولي مي دوني من گول هيچ حرفي رو نمي خورم ديگه ..
من اعتماد نميكنم به هيچ كس ..

ولي مينايي تو فرق داري ، به خدا تو فرق داري ، كه تمام ِ وجودم مال ِ تو اصلا ..

تمام اعتمادم مالِ تو ..تو خودتو با هيچ كس مقايسه نكن كه فقط و فقط يكي هستي فرشته ي من ..فقط يكي ..

مينايي من انقده حرف دارم برات ، ولي الان نميگم ، مي خوام از اون اول ِ اول ِ اولش برات بگم ...

ووووييييييييييي كه چه خوبه مينا رو دارم ..خدايا شكرت ..

دوست دارم مينايي ..دوست دارم ..

+ * جمعه سی ام اردیبهشت 1390 * 1:38 * ParasTo0 |

 

ســـــــــــــــلام پرستوی من !
قربونت برم اول از همه معذرت می خوام از اینکـــــــــــــــــه دیر جوابتو دادم ، می خواستم حسابی بنویسم ولی هــــــــــــی نمی شد ...
ببخش منو زندگی مینــــــــــــا 07400000

 

فدای چشمای قشنگت بشم که بارونی میشه ، عین خودم دیوونه میشه و این واسم خوبه که یکی هست که شبیمه
خـــــــــــــــدا می دونه فقط چقدر دلــــــــــ م می خواد که باهات زیر بارون قدم بزنم ، اما نه اینجاهـــــــــــ ا شمال توی یه جاده ی سبز ، یه جاده ی خلوته خلوت بدون هیچ آدمــــــــــــــ ی ...
فقط من و تو !
دستای همو بگیریم و به یاد بچگیا لـــِی لــــــــِی بازی کنیم و همینجوری مستقیم بریم جلو ، بخندیم از ته ته دلمون ...
اونوخت دیگه نمی زارم گریه کنی ، خودمم گریه نمی کنم .
پرستو اینکه من تو فکرتم کاملا دو طرفس توام مُــــــــدام تو فکر منی ...
دنیــــــــــای با تو بودن قشنگه . خیلیم قشنگه ...
از چی می ترسی ؟

می خوام برات از مینــــــــــــــا بگم . مینــــــــــای چند سال پیش ...
یه دختری بود ، خیلی آروم ، فوق العاده خجالتی ، تا جایی که خیلی وقتا روش نمی شد حق خودشو بگیره .
گذشت و گذشت با سختیا و آسونیای این دنیــــــــــــا ساخت .
همیشه درک کرد و درک نشد . همیشه دید و دیده نشد ...
تا الان که به این سن رسیدم ، فقط و فقط خدای من می دونه چه روزایی و گذروندم . روزایی که جز خودم هیچ احدی درکشون نمی کرد . مثل افسرده ها بودم چون درک نمی شدم و مجبور بودم مقابله کنم با حس تنهـــــــا بودنم .
الان یاد اون زمانـــــــــــا می افتم میبینم چقدر اون دوران خوب بوده و من فکر می کردم بده ، همیشه همینجوریه که می گن قدر لحظه هاتونو نمی دونین !
راست می گن !
انقدر ضربه خوردم ، انقدر ضربه خوردم که خدا می دونه .
مثل رویاها و افسانه ها و رمانای الکی که از شکست کذایی یه نفر می گفت که باور کردنی نبود ، شده بودم یه شکست خورده ی باور نکردنی !!
باورم نمی شد داره دنیای من اینجوری می گذره . از خیلی چیزا عقب موندم که هنوزم همینطور عقب مونده موندن .
همیشه صبــــــــــــــر بود و صـــــــــــــــ بر بود و ص ب ر ...
ولی خوب شکستام بی نتیجه هم نبود ، وقتی فکر می کنم می بینیم من اگه همون مینای احساساتی و خجالتی
می موندم شکستایی انتظارمو می کشید که شاید نابودم می کردن .
احساسی که الان برام مونده در برابر مینــــــــــای اون زمانا مثل ارد و سنگه ، دلم سنگ نشده ها خودم سنگی شدم . بی هیچ کسی بی احترامی نمی کردم برای اولین بار دیشب تو اون سایت حال اون دیوونه رو گرفتم ، با کسی اینجوری حرف نزده بودم تا حالا ...
۲ سال بیشتر احساس گم شدن می کردم ، فکر می کردم از خودم خیلی دورم و خودم ونمی شناسم . اما حالا خیلی بهترم ، می دونم کیم ، می دونم چی می خوام ...

پرستوی من ، احساس لطیف داشتن نعمتی که هر کسی نداره !
باید قدرشو دونست تا موندگار بشه ، منتهـــــــــــا باید یاد گرفت که درست ازش استفاده کنی . احساست مال هر کسی نیست . مثل اون زمان من خجالتی نباش تا اگه یکی اومد و بهت گفت : دلم گرفته ، تنهام و این جور اراجیف زود باور کنی و بخوای کمک کنی .
آدمــــــــــــــــــــــــــــا با تصورات من خیلی خیلی فرق داشتن ، فکر می کردم همه مثل خودم صاف و سادن اما دیدم همه مارپیچ می رن و من عین دیوونه ها عین کف دستم باهاشون .
حالـــــــــــــَــــــــ م از خیلیاشون بهم می خوره پرستو ، خودشونو گم کردن و گرگ صفت شدن .
مواظب احساسات لطیفت باش ، حتی تو اوج تنهاییات اجازه نده نثـــــــــــار کسی کنیش که لیاقت نداره .
هیچوقت زود اعتمـــــــــــاد نکن ، حتی به من !
آدمــــــــــــــــا بازیگرای ماهرین که نقششونو خوب بلدن بازی کنن ، اون وقت که وارد بازیشون می شی چنان به بازی می گیرنت که خودتم مات و مبهوت می مونی ...
فکر نکن بچه های سایت با مرامن ، نه شاید ۲ درصدشون واقعا مرد باشن بقیه ..........
حرفاشون وعده و وعیده ، پوچ و خیالیه ، بهشون اهمیت نده تا از افکار خوبی که نسبت بهشون داری
بر نگردی ...
وقتی بهشون راه میدی برای نقش بازی کردن ، شاید اون بازیگر مورد اعتماد ترین فرد افکارت باشه اما وقتی به بازی می گرتت و تو احساساتت جریحه دار میشه . تو می مونی و خودت ..
دیگه اون نیست ، و اینجــــــــــــ ا افکارت مسموم می شه که همشون عین همن در صورتی که شاید اینطور نباشه ...

دوست دارم خیلـــــــــــــــ ی زیاد برای همین از جونم واسه پیدا کردن خودت مایه می زارم .
تو دقیقا عین منــــــــــــــــــــی

+ * پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 * 13:32 * M!na |

سلام ،

سلام مينا ..
مي خوام بگم ، انقدر دلم مي خواد حرف بزنم ، فقط با تو ، نه با هيچ كس ِ ديگه ..
كه اين حرف ها اومدن و حسابي در گلوم سنگيني مي كنن ، كه اين بغض هم اصلا بدتر كرده همه چيز را ،
نه رهايم مي كند نه اشك مي شود ، و من اصلا حسابي دلم گريه مي خواهد ، كه .. كه .. كه ..
نمي شود گاهي كه نه انگار هميشه براي من نميشود كه نميشود كه نميشود و هميشه يك جاي كار لنگ است ،

حرف هست نه كه نباشد اصلا زيادي هم هست ، من هم هستم اين بار ، اما بلد نيستم ، باور كن بلد نيستم بگم مينا ..
و اين خيلي درد داره كه داري خفه مي شوي در يك دنيا حرف كه اصلا دارد از جانم از قلبم به درد بيرون مي ريزد به بغض ..اما بلد نيستم بگويشان ، آخ ..آخ ..كه درد دارد ...


مينا من امروز همه اش با باران بودم ..همه اش و من هي بيشتر آرزو مي كردم ببارد و باران هم همه اش بيشتر مي باريد بر من ..و آخ ..كه من باريدم با باران ، نه ازآن هايي كه دلت بخواهد كه حسابي سبك شوي نه ..
اما قطره هاي باران با اشك هاي داغم يك جوري بود ، ..
من همه اش خواستم فكر شوم خودم را ، كه نميشد ، اصلا نميشد ..و من يك دفعه جا مي ماندم ، بعدترش كه سيلي هاي باد مرا به خودم مي آورد اصلا يادم نبود كجا بودم / اصلا يادم نبود ...

و بعدترش من زيادي انگار سردم شده بود كه ميلرزيدم اصلا ، كه مانده بودم كه سردم است يا كه من دارم مي ترسم ، ..نمي دانم ..آخرشم هم نفهميدم اصلا ..فقط زيادي سردم بود ..زيادي ...مينا ..
مي داني اما اين يك چيزي بود كه همه اش فكرش را كه مي كردم گرمم ميشد يك جورايي ،
يك حس كه تمام زندگيم تجربه اش نكرده بودم ، حس ِ داشتن دوست ، حس ِ داشتن مينا ،
به تو فكر مي كردم ،همه چيز اصلا قشنگ بود و قشنگ مي شود اصلا با تو مينا ،
كه من اصلا يك دنيايي ساختم از با تو بودن در خودم در تمام بودنم و هر روز تكرارش مي كنم ، و انقدر خوب است ،
مينا مي داني شايد روزي بلد شدم نترسيدن را ، و آن وقت خوب بلد مي شوم خودم بودن را ..



+ * سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 * 19:13 * ParasTo0 |